|
یکشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸۸
پنج شنبه 8/10/1384 – ساعت 7:16 صبح
ساعت 5 دقیقه به 5 بیدار شدیم البته چه بیداری ای و چه خوابی، با لباس و زیر اُورکت خوابیدن و چند بار در طول شب بیدارشدن روی تخت کنار پنجره. چه خوابیدنی. ولی خوب، خواب آنقدر مقطع بود که هیچ از آن یادم نمی آید که آیا خوابی هم دیده ام در طول آن خواب بریده بریده یا نه.
صبح لباس پوشیده آماده شدیم و صبحانه خوردیم که باز همان شام دیشب بود. لوبیا. و لیوان هم که ندارم، با در یغلوی آب خوردم. الآن هم تشنه ام. بیماری استسقاء گرفته ام. بعد از صبحانه به صف شدیم و از ساعت 6 تا 7 که همه مشغول کارهای نظافت بودند، ما مسؤولین نظافت عمومی با گروهبان مسؤول انبارمان رفتیم خیابان پشت میدان را و خاکی های اطراف را به طول بیش از یک کیلومتر جارو کرده برگ ها را در کیسه کردیم و زمین را آب پاشی نمودیم. پاهایم از دیشب و دیروز آزرده تر است. زخم روی زخم دیروز باید بشود و پینه ببندد شاید بهتر شود! قدم از قدم به زور برمی دارم با سوزن هایی که پشت پاشنه ام فرو می رود. ساعت 7 که به صف شدیم سرگروهبان آموزش پرسید صبح پنجشنبه ها زیارت عاشورا چه کسانی می روند. عده زیادی به گمان اینکه از زیر کار درمی روند آمدند کنار و صف شدند. بیش از نیمی از گروهان. رفتند حسینیه. گروهبان از پشت سرشان داد زد که ساعت هفت و بیست و پنج اینجا باشینا! در حالی که به قول برخی زیارت عاشورا از صبح تا ظهر است. البته غیر معقول است زیرا صبح های پنج شنبه مراسم صبح گاه مشترک است در میدان و امروز اگر قرار دیروز به هم نخورده باشد فرمانده جدید پادگان قرار است صحبت و سخنرانی کند. آن گونه که گروهبان مسؤول انبار دیروز می گفت امروز و فردا هم خبری از مرخصی نیست. امید است که فرمانده جدید نزند پس سرمان و تا آخر هفته ی آینده مرخصی ندهد. من که باز هم دیشب در آمارگیری آخر شب در سرمای دم در یگان...
"سریع بیا به خط شو – بدو بیا"
جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۸
همان – 6:30 عصر – همان
توی آیینه ی سرویس هنگام مسواک زدن برای چندمین بار خودم را نگاه کردم. قیافه ام مثل سربازهای فیلم های کمدی مسخره است. کلاهم با اینکه عوض اش کرده ام هنوز اندکی برایم گشاد است. مثل بچه های فسقلی شده ام که کلاه بزرگتر از سرشان برایشان گرفته اند ولی خودشان از اینکه صاحب کلاه شده اند خوشنودند.
* * *
امروز بعداز ظهر فرمانده گردان سری زد به آسایشگاه ها و با بچه ها خوش و بش کرد و کلی قوت قلب بهشان داد. می گفت "چنان آموزش و تمرین می دهندتان که روز آخر بتوانید با یک دست یک نفر را بلند کنید. هدف از این تمرین ها چیست؟"
کسی جوابی که او می خواست را نمی دانست و بیشتر به سکوت و یا زیر لب چیزی پراندن گذراندند. خودش پاسخ داد:"خوب باید با ناتو بجنگیم دیگه." "اگه آماده نباشیم و ضعیف باشیم بهمون حمله می کنند مثل افغانستان و عراق."
در حالی که اکثراً به گمانم نظرشان این بود که مثلاً در سربازی مرد زندگی و مقابله با مشکلات آن می شوند و آب- دیده می شوند. اصلاً کسی به فکر جنگ نیست!
امروز عصر از ساعت 2 تا 3، پس از خوردن نهار و بازدید جناب سرگرد از آسایشگاه، من دراز کشیدم روی همین تخت که هنوز معلوم نیست مال کی است. هنوز تخت ها مشخص نشده اند. بگذریم. در آن یک ساعت برای اولین بار خواب آماده باش را تجربه کردم. حتی چند لحظه ای خواب هم دیدم که یادم نیست چه خوابی بود. ولی با اندک صدای بلندی چشم هایم باز می شد و هوشیار انتظار فرمانی چیزی بودم که ما را به کاری – به خصوص به بیرون رفتن و صف کشیدن- فرا بخواند.
حالا بهتر است فانسقه و 4 بنده ام را برای فردا آماده کنم.
* * *
همان – 6:41 عصر – همان
سروانی آمد تخت ها را شمرد و گفت یکی از تخت های دوطبقه را ببرند آن آسایشگاه. وقتی، بعد از گوشزدِ خودش در هنگام ورود، "مسؤول ایست" "ایست آسایشگاه" کشید، وقتی ایستادیم تا وی تخت ها را بشمارد یادم آمد که امروز چقدر نماها و مناظر زیبایی برای عکاسی دیده ام و چشمم را گرفته است ولی حیف و صد حیف که امکانش وجود ندارد.
* * *
حالا می فهمم چرا این کمدها و تخت ها درب و داغان است. خوب هر روز جابجایی و این ور آن ور کشیده شدن برای آنکادرکردن و نظافت پدر هر آهنی را در می آورد، چه برسد به این تخت های مستحلک.
شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸
همان – 6:13 عصر – همان
الآن از صرف شام برگشتم. شام در یغلوی ای که می دانستم و می دیدم که هنوز چرب است، با اینکه قبل از شام یک دست دیگر با ابر و تاید و آب یخ شسته بودمش. و با قاشقی که از دستم در سلف افتاد زمین و حال بازگشتن و شستنش را نداشتم. خوبی اش این است که اگر مریض شدم می دانم از چیست. دهنم بوی سیگار می دهد. مثل گاهی که در شرایطی سیگاری می کشی و بعد خودت را فحش می دهی که این چه گهی بود که خورده ای. از این بو و طعم خیلی بدم می آید. خوب کنسرو لوبیا که با کلی مرغِ لابد از ظهر مانده گرم شده باشد بهتر از این مزه نمی دهد. هنوز امیدوارم امشت ولمان کنند برویم ولی برای ماندن و خوابیدن هم آماده ام. لیوان هم ندارم که چای بخورم و از صبح تا به حال یک قطره آب هم نخورده ام. این یک روز کمی طولانی گذشت تازه این روزهای اول است که چیزهای جدید یاد می گیریم و در شرایط جدید قرار می گیریم و برایمان کمی سرگرم کننده است هر لحظه اش، امّا از هفته ی دیگر که کارها همه تکراری و علافی شود چه می شود. مثل امشت قبل از شام که همه را بردند بیرون که به مانده ی حوضی که جلوی یگان است با پتک و بیل و کلنگ تخریب کرده و نخاله ها را آن سو ترک بریزیم. حوض 2x2 متر مربع که صبح فرمانده ی گروهان بغل که تا دوره ی پیش معاون همین گروهان بوده است هوس کرد که خرابش کند و به راننده بلدوزری که همین حوالی کار می کرد گفت بزند با بیل خرابش کند که به قدری محکم بود که نشد. تا سر شب به کل بوسیله ی سربازها خراب و منتقل شده بود و ته مانده هایش که سیمان بود و آخر در زمین هرچه زدندو زدیم در نیامد و دوروبرش را جارو کردیم. این از بیگاری روز اول.
***
یکی از مناظر جالب امروز نماز ظهر بود که من هم به همراه بیش از بیست تن از هم خدمتی ها و فرمانده گروهان و آموزگارمان رفتیم به حسینیه پادگان. به تعدادِ مایی که وارد شدیم از کادری و وظیفه نشسته بودند در گوشه و کنار. کمی نشستیم تا اینکه کسی آمد گفت : "آقا! نماز فُراداست" گویا آن امیر یا سرتیپی که قرار بود بیاید به او اقتدا کنیم نیامده بود.
نماز ظهر و عصر را که خواندم برگشتم دیدم نصف حسینیه پر است از سربازهایی که فاصله به فاصله و تنگ کنار هم ایستاده اند به خم و راست شدن با گونی های کوچک دمپایی یا کفش کنار دستشان.
***
بهتر است بروم مسواک بزنم.
شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸۸
همان – 5:45 عصر – همان
غروب اولین روز است و گویا امشب از مرخصی خبری نیست و کسی هم از تهرانی ها جرئت بیان آنرا و درخواستش را ندارد، چون یکی از نکاتی که سروان آموزشی مان گوشزد کرد به همه و به خصوص تهرانی ها و اطراف تهرانی ها این بود که ضعف برگه نداشته باشند. یعنی طوری نشود که به گونه ای بنمایند خود را که برای گرفتن یک مرخصی چقدر ضعف می کنند و نقطه ضعف دارند که بتوانند درجه دارها به این وسیله آنها را بیازارند.
فعلاً که وقت شام است و گویا پس از آن هم باز هنوز چیزهایی هست برای روز اول که بیاموزیم. با اینکه ساعت کلاس در واقع تمام است. احتمالاً فردا ظهر یا بعد از ظهر ولمان می کنند چون برای شنبه برخی اصلاحات را در اتیکت هایمان بدلیل تعویض گروهان باید انجام دهیم.
امّا یکی از بزرگترین معضلات اینجا به خصوص در این فصل سرما سرد بودن و در واقع یخ بودن آب است. نه به خاطر بچه سوسول بودن ما و یا سرد بودن و نازکی پوست دست بلکه ظروف را نمی توان خوب و به گونه ای دلخواه تمیز شست بنابراین از نظر بهداشتی کمی در تنگناییم. به خصوص که من فراموش کرده ام پلاستیک فریزرهایم را بیاورم و اسکاچ و مایع ظرف شویی هم که ندارم.
الآن بچه ها در حال تنظیم کردن و امتحان کردن فانسقه ها و 4بنده هایشان هستند که از فردا تا آخر آموزشی باید ببندیم. و برای شام هم صدایمان زده اند.
دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۸
همان – 3:36 عصر – همان
گمان نکنید امروز که روز اول بود پدرمان درآمد. تنها چیزی که در طول روز برایمان کمی احساس ناراحتی و ناخوشنودی و آزردگی ایجاد می کرد، به غیر از سوزش تاول های پاها و هوای سرد و گاهی گزنده، نا آشنایی با مسائل و نا آمادگی برای روبرو شدن با آنها بود.
صبح که رسیدیم تا ساعت شش وقت صبحانه خوردن بود. بعد به صفمان کردند و شروع به صحبت های مقدماتی و کم کم آموزش های ابتدایی کردند؛ از جلو نظام، از راست نظام، به چپ-چپ، به راست-راست، عقب گرد و چندین و چند آموزش و نکات دیگر. سلسله مراتب در ارتش، نحوه ی برخورد با درجه داران و پاسخ دادن به سؤالات ایشان. گردان کنار ما نیز فعال شده بود ولی خیلی زود رفتند توی ساختمان. تا دو ساعت بعد یعنی تا حدود هشت- هشت و نیم گنجشک ها هنوز روی شاخه های لخت درختان در خود کز کرده بودند و حس بیدارشدن نداشتند. هوا حسابی روشن شده بود که فرستاده شدیم توی آسایشگاه ها برای نظافت و شستشو. تی و آفتابه و جارو.
کلی قدم زدم در بین سربازان دیگر که مثل من یا آفتابه به دست راه می رفتند و آب می ریختند این ور و آن ور یا جارو می کشیدند روی موزائیک ها و اندک نفراتی که تی می کشیدند. بالاخره پس از کلی برو و بیا و جابجاییِ تخت های فلزی دوطبقه و کمدهایِ فلزی نو و مندرس، کف آسایشگاه اندکی تمیز شد. مدتی هم معطل بودیم که آب های کثافتِ جمع شده توی سرسرا را چند نفر تی کش برانند به داخل سرویس که کفَش با شیبی 8-9 سانتیمتری [!] ارتفاعی بالاتر از کف سرسرا داشت. پس از آن باز علافی بود تا ساعت 5/9 که صدایمان کردند که آماده باشید که بیایید بیرون. مثل همین الآن.
دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۸
پس از 4 سال
اینکه چرا پس از گذشت 4 سال شروع به انتشار این یادداشت ها کردم یک دلیل عمده دارد و آن این است که می خواهم کاری را تمام کنم. من هم چون خیلی از دوستان هم خدمتی ام دلتنگ بی غمی و بی غشی آن دوران شده ام. اما دلیل اینکه در آن زمان این کار نیمه کاره ماند یکی تعهد احمقانه من به خدمت بود که تقریبا هر علاقه ای از جمله نوشتن را از من گرفت و دیگری نزدیکی و در واقع تداوم خدمت خودم و دوستانم بود که به دلیل این نوشته ها امکان داشت با مشکل مواجه گردیم. هرچه نباشد وقایع روی داده در گوشه ای از بزرگترین مرکز آموزشی ارتش ایران در این وبلاگ منتشر می گردد. حالا با گذشت زمان نه آن حساسیت وجود دارد و نه دیگر خودم را از کار خفه می کنم. با یادآوری این خاطرات شاید کمی از روزگار بد فاصله بگیرم. شاید دوستان هم خدمتی را که به جز سجاد از دیگران بی خبرم بیابم. شاید هم هیچ. هیچ همان گونه که منم.
یادداشت ها را با کمترین ویرایش منتشر می کنم. هرچند بسیاری از آن ها را از نظر ادبی نخواهم پسندید. شاید هم به همین دلیل به زودی از انتشارشان پشیمان شده و این کار را متوقف کنم. باید ایستاد و تماشا کرد.
شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤
چهارشنبه 7/10/84 ساعت 9:7 صبح پادگان 01 گروهان 524
امروز اولین روز آموزشی من و دیگر هم قطارهایم در این پادگان بود. از ساعت پنج و نیم صبح که پس از پیدا کردن گروهان جدید - که در غیاب ما عوض شده بود و جایمان را پزشکان – دکتر ها – و تنی چند از فوق لیسانس ها گرفته بودند - کمی علافی گذراندیم تا حواله مان دادند به گروهان 522 که پشت گروهان ما بود برای صرف صبحانه. تازه یادم آمد که لیوان یادم رفته است بیاورم. وقتی رسیدیم به آن گروهان از پنیر دیگر اثری نبود. کف دستی نان سق زدم و با آن پاهای آزرده و دردناک از زور تاول که از 5 صبح تا آن لحظه در پوتین بودند و من نابلد حسابی راه رفته بودم در مسیر من نابلد .... ارشد صدایمان زد که آماده باشیم برویم بیرون.
شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٤
مقدمه
قرار بر این است که این وبلاگ بشود وبلاگ من به عنوان جمعی گروهان چهارم گردان سوم هنگ یکم مرکز آموزش 01 نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران. این هم وبلاگ گروهانمان است. ما ورودی های 2/10/84 گروهان 534 مرا 01 قرار است در آن وبلاگ به ذکر خاطرات پرداخته پس از پایان دوره با هم در ارتباط بوده و همبستگی مان را حفظ کنیم.
البته من از ابتدای خدمت به منظور راه اندازی این وبلاگ یادداشت هایی نوشته ام که نمه این تو خواهم آورد. از دوستان خواهش دارم در پربار شدن این وبلاگ و دیگر وبلاگ های باقی هم قطاران کوتاهی نکرده به ما یاری رسانند.
|